تبليغاتX
رزن
آزاد

نیایشهای شهید چمران

 خدايا...

عذر ميخواهم از اين که به خود اجازه مي دهم که با تو راز و نياز کنم. عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود مي کنم، در حالي که خوب مي دانم وجود من زائيده ي اراده ی من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم. گويم، منم ميزنم،


خدايا...
تو مرا عشق کردي، که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي،که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي، که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي، که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابرِ جباران اعلام نمايم
تو تار و پودِ وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي
و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 18:13  توسط مجید اسکندری | 

خدای من ! یگانه ی من ! زیبای من !  

آری ، پروردگارم نامت را سه بار خوانده ام و حال مطمئن هستم که پاسخم را داده ای ! زیرا خویش گفته ای هر جوانی مرا سه بار  بخواند اجابتش را خواهم گفت ! ای معشوق یگانه و بی همتای من ! ای همیشه زنده و همیشه جاری ! ای لطفت همیشه بر من کمترین ذره جاری و ساری ! ای همیشه حافظ جانم و حالم ! با کدامین قلم شکرت را به جای آورم ؟؟؟ شکر نعماتت و شکر الطافت! آه! ای پروردگارم! امروز ،آری امروز ، به چشمان خویش دیدم لطف و رحمتت را که چه عاشقانه بر من جاری ساخته ای !!! مهربان ایزدم ! اگر تو نبودی مرا چه بود و اگر بود چه بود که همانا نبود ! یزدان خدای من ! چه کودکانه در پی خواستهایم پای بر زمین کوبیدم و چه مهربانانه مرا تحمل کردی ! چه سخت زاری و شیون کردم و چه لطیف خود را به من نمایاندی ! چه اشکها که جاری نساختم؛چه غصه ها که نخوردم و چه التماس ها که به درگاهت نیاوردم ،و چه فریادها که:«مگر تو خدا نیستی ؟؟؟ چرا جوابم را نمی دهی؟؟؟ » بی خبر از اینکه تو بی آنکه خوانده باشمت جوابم را داده ای ! دوستت دارم مهربان خدایم ! گرمای عشقی را که صادر کرده ای در قلب کوچک خویش حس میکنم؛ پروردگارم ! چه آسان فراموشت کردم و چه آسان مرا بخشیدی ! آری اگر چشمان کوته بینم را کمی گشاده تر کرده بودم و فقط مظاهر این دنیای تاریک را نمی دیدم شاید چشمه ی الطاف تورا که چه عاشقانه بر من بنده ات جاری ساخته ای می دیدم ! خدای من ! رئوف من ! زیبای من! می دانم همچنان در پناه توام ؛ پس مرا ببخشای که چه سهل از درگاهت مأیوس شدم و دستان سبزت را که بالای سرم بود ندیدم ! مرا ببخشای که فریاد کشیدم و تو را ندیدم ! آری ! تو را نجستم و می دانم مستحق عذابم ! همه ی درها را کوبیدم ولی ... آری خدایا ! ولی من هنوز صدای رحمانی تو را می شنوم که آهسته در گوش ناشنوای من زمزمه میکند که: تو هنوز هم انسانی !!! آری ! اگر لطف تو نبود به خودت سوگند شاید امروز انسان نبودم ! و باز هم شکرت !چه ساده لوحانه لوح سپید قلبم را بتنهایی سیاه کردم در حالیکه چنین نباید می شد ! خویش را با زهد خویش سرگرم کرده بودم بی آنکه جلوه ی تو را در کاسه ی رنگین می عشقت بنگرم ! و چه سخت شد این عطش ! پروردگارم ! سیرابم کن که فریادهای «العطش» روحم گوش جهانیان را به تنگ آورده است ! پروردگارم ! سیرابم کن از صبوح خویش !

  خدایا دوستم داری زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا دوست داری ! ولی براستی دوست داشتن خدا که دلیل نمی خواهد ! آری او خود علت العلل است و دلیل نمیخواد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 18:11  توسط مجید اسکندری | 

با اراده اگر دری را بکوبی در برویت باز می شود. <پیامبر اکرم ص>
اگر می خواهید مردم درباره شما خوب فکر کنند،از خودتان تعریف نکنید! <بلز پاسکال>
باید بخواهیم تا بتوانیم! <رنه دکارت>
هر کس آنچنان می میرید که زندگی می کند.<دکتر شریعتی>
هیچ کس به خرد غایی نرسد، مگر آن را در خود جستحو کنی.<اینشتین>
آدمی ساخته افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است.    
 <موریس مترلینگ>
آنکه سروری می خواهد باید هنر بسیار داشته باشد.<بزرگمهر>

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 15:8  توسط مجید اسکندری | 
 
من چگونه زيستن و چگونه بودن را در تحصيلات عاليه نيافتم
بلكه آنرا در جعبه شن بازي در كودكستان آموختم
من اينها را در مهد كودك آموختم
در همه چيز شريك شدن ، عادلانه بازي كردن ، دوست داشتن ديگران ،
عذر خواهي از كسي كه او را ناراحت كرده ام ، مرتب بودن ، تميز بودن ،
تغذيه صحيح ، زندگي متعادل ، هر روز كمي ياد گرفتن ، كمي فكر كردن
كمي كار كردن ، كمي نقاشي ، كمي آواز ، كمي بازي و تفريح
ودر عين حال
به ياد خدا بودن

 
 
نقل قول
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 21:48  توسط مجید اسکندری | 
زندگی چیست؟

 زندگی چیست؟ آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟ آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟ به‏طور حتم این‏چنین نیست. زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟ اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون "دنیای" هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند. برای بعضی‏ها، زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن ندارند و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛ یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری می‏کند، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبین و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند ، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند. بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند. برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود، سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است، رقص گلبرگی در حضور شبنم یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند. برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند، یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و.....است. گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا، سکوت دلربای کوهستان، آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب، شوق دیدار شقایق در دشت، بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند. زندگی هرچه می‏خواهد باشد، یک راه کوتاه حتی به درازای عمر، یک خواب سنگین به عمق شب تار، یک آه و تمنای سالک به بلندای بقا و فنا، یک عبادت به بلندای همت عابد، یک خروش به عظمت راه مجاهد، یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم. اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و...... همه‏چیز دارد و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد، اگر لبخند دارد، اشک هم دارد، اگر شادی دارد، غم هم دارد، اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد، درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست. زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آوریم و واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم، آن‏گاه در مسیر انسانی کامل‏شدن گام نهاده‏ایم. اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبائی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند. اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد. مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از "بودن" لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد. به‏قول دون خوان ماتیوس: " مرگ دردناک مرگی است که در بستر به سراغ انسان می آید. وقتی داری مبارزه می کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی آور هم خواهد بود."

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 18:44  توسط مجید اسکندری | 
چقدر ما دوریم از خدا..........

 دوري ما از خدا و حكمتهاي خدا براي ما..... گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟ گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم. تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ... کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 18:45  توسط مجید اسکندری | 
ليلی زير درخت انار...

 لیلی زیر درخت انار نشست ! درخت انار عاشق شد. گل داد .سرخه سرخ ! گل ها انار شد داغه داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند. دانه ها توی انار جا نمی شدند ! انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت !! خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید . خداگفت :راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 18:8  توسط مجید اسکندری | 
کـاش در دهکـده عشق فـراوانـی بـود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

 روی شفافترین خاطره بارانی بـود

 کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

 مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 17:0  توسط مجید اسکندری | 
روشن تر از خامشی ، چراغی ندیدم،

 روشن تر از خامشی ، چراغی ندیدم،

 وسخنی ،به از بی سخنی ،نشنیدم.

ساکن سرای ِسکوت شدم.

 وصُدره صابری در پوشیدم.

مرغی گشتم؛ چشم او، از یگانگی،

 پر ِ او،از همیشگی،

در هوای بی چگونگی ،می پریدم.

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز. تا ابد،

 از تشنگی ِ او سیراب نشدم.

با یزید بسطامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 16:55  توسط مجید اسکندری | 
تا حالا فکر کردی دنیا چند متره؟تا حالا فکر کردی که مساحت دنیا رو می شه حساب کرد یا نه؟محیطش رو چی؟اصلا دنیا چند متره؟رقم هاش به اندازه ای هست که توی صفحه کوچیک ماشین حسابت جا بگیره؟اصلا مهمه بدونی این دنیایی که داری توش راه می ری٬نفس می کشی و زندگی می کنی چند متره؟شاید مهم باشه ولی مهم تر از اون اینه که بدونی دنیای که برای خودت ساختی چند متره!آره...دنیای تو.هر کدوم از ما علاوه بر این که توی یک دنیای بزرگ و مشترک زندگی می کنیم یک دنیای خصوصی هم داریم.دنیای درون ما!خیلی ها دنیای درون شان کوچیکه مثل آپارتمان های امروزی که ۴ نفر به زور توش جا می شن و نمی شه توش قایم باشک بازی کرد!اما بعضی ها دنیاشون از دنیای واقعی و مشترکی که همه ما داریم توش زندگی می کنیم هم بزرگ تره.این که دنیای به این بزرگی رو چطوری توی دل خودشون جا دادن هم خودش جای بحث داره اما اونایی که دنیاشون کوچیکه همیشه توی عذابن.چرا فلانی امروز به من اخم کرد؟چرا غذا شوره؟چرا دوستم نداره؟چرا فوت کرد؟ای کاش نمی رفت!ای کاش اینطوری نمی شد!چه قدر زندگی پوچه!تکراریه ٬خسته کننده است و چرا و ای کاش و حرفای منفی این آدما هیچ وقت تمومی نداره.وقتی هم که یک چیزی بر وفق مرادشون هست می گن کاشکی از خدا چیز دیگه ای می خواستم!چی می شد اگه به خاطر همین چیزی که خواستی و خدا بهت داده شکر گزاری کنی تا این که با گفتن این جمله خودت رو به این باور برسونی که زندگی هیچوقت روی خوشی نداره؟دلم میخواست می تونستم جنس دنیای این آدما رو عوض کنم!احتمالا دنیایی از جنس سیمان دارن!سخت و محکم و غیر قابل نفوذ.باید خرابش کرد و از نو ساخت.ولی ای کاش دنیاشون کش می اومد! اون وقت می گرفتم دنیاشون رو می کشیدم ٬ اون قدر می کشیدم تا اندازه دنیای آدم بزرگا بشه.آدمایی که خودشون هم مثل دنیاشون بزرگن.کسایی که با یه حرف ناراحت کننده زندگی شون رو تلخ نمی کنن٬کسایی که همیشه خدا رو برای کوچیک ترین چیزی بهشون داده شده شکر گزاری می کنن.کسایی که ایمان دارن پشت هر ناراحتی حکمت خدا هست٬ کسایی که دنیاشون اون قدر بزرگه که با هیچ دستگاه پیشرفته نمی شه مساحت و محیطش رو حساب !کرد من و تو جزء کدوم دسته از این آدماییم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 18:7  توسط مجید اسکندری | 
ملاصدرا مي گويد:

 خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود يتيمان را پدر مي شود و مادر محتاجان برادري را برادر مي شود عقيمان را طفل مي شود نااميدان را اميد مي شود گمگشتگان را راه مي شود در تاريکي ماندگان را نور مي شود رزمندگان را شمشير مي شود پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود خداوند همه چيز مي شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکي دل به شرط طهارت روح به شرط پرهيز از معامله با ابليس بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها... چنين کنيد تا ببينيد چگونه بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 18:3  توسط مجید اسکندری | 
نماز نباشد، گیوه که باشد

 درویشی  با گیوه نماز می گزارد، دزدی طمع در گیوه ی او بست، گفت : با گیوه نماز نباشد، درویش دریافت و گفت : اگرنماز نباشد، گیوه که باشد.

عبید زاکانی - رساله دلگشا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 17:58  توسط مجید اسکندری | 
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 18:23  توسط مجید اسکندری | 
 
ليوان را زمین بگذار...................
 

 

استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد :

" به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......

استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است:

اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

شاگردان گقتند هيچ اتقاقي نمي افتد.استاد پرسيد:اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟يكي از شاگردان گقت:

دستتان كم كم درد مي گيرد" حق با توست . حالااگر  يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ "شاگرد ديگري جسارتا گفت:

"دستتان بي حس مي شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرد و فلج مي شويدو مطمئنا كارتان  به بيمارستان خواهد كشيد"و همه شاگردان خندبدند.

استاد گفت : "خيلي خوب است اما آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟شاگردان جواب د ادند : نه

" پس چه چيز باعث درد عضلات  مي شود؟ در عوض من چه كنم؟شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : " ليوان را زمين بگذاريد".

استاد گفت : " دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين لیوان است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد.اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهند آمد و اگر بیشتر از آن نگهشان دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است  اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روزصبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 17:8  توسط مجید اسکندری | 
عشق چیست؟

                           

 نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی؛ آن روز بکشتند

 و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند؛ یعنی عشق این است.

 

برگرفته از تذکره الاولیا؛ شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 17:4  توسط مجید اسکندری | 
 
شگفتا از شما ؟
 

گويند صاحب دلي براي اقامه نماز به مسجدي رفت . نمازگزاران همه او را شناختند پس از او خواستند كه پس از نماز بر منبر رود و پند گويد . پذيرفت.

نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوي او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . گفت : مردم ! هركس از شما كه مي داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد برخيزد !  كسي بر نخواست . گفت : حالا هركس از شما كه خود را آماده  مرگ كرده است برخيزد !

باز كسي بر نخواست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد اما براي رفتن نيز آماده  نيستيد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 17:1  توسط مجید اسکندری | 

تقسيم‌بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر شريعتي

 ۱-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
 
2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).
 
3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).
 4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.»
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 19:50  توسط مجید اسکندری | 

شهید آوینی:

         مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر!...

         صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است...

         ای دل چه می کنی میمانی یا می روی؟

         داد از آن اختیار که تو را از حسین کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 18:12  توسط مجید اسکندری | 

  نوری..... 

 

  من در این آبادی

          پی چیزی می گشتم           من در این آبادی

                پی خوابی شاید         پی چیزی می گشتم

                        ...                                     پی خوابی شاید

        پی نوری                                      ...

           ریگی                  پی نوری

               لبخندی                  ریگی

                                                               لبخندی           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 17:50  توسط مجید اسکندری | 

کمکم کن

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه
هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو
کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که
در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده
ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق
تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي
آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها
قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من
يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي
آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه
سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام
گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ
فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم
نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟


گفت
: روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده
ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي
.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي
؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي
تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي
دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول
شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت
...

گفت : عزيز
تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 0:18  توسط مجید اسکندری | 
 
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم

کرد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 22:33  توسط مجید اسکندری | 
سرزمینی که بوی گل یاس می دهد
 
در رویایم به سرزمینی می روم که جنگ نباشد . همه عاشق باشند .

به سرزمینی که خورشید طلوع می کند و هیچگاه غروبی نخواهد داشت .

به سرزمینی که بوی گل یاس می دهد و در ترانه ای محو می شود .

و جایی که عشق معنی پیدا می کند .

به جایی که پرندگان به من بوسه می دهند و گل می رقصد .

به جایی که آینده رنگ محبت می دهد .
رویایم به سرزمینی می روم که شادی خانه دارد و غم می میرد .
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 18:59  توسط مجید اسکندری | 

…….صداها یی که نمی شنوم یم

 

چشمانت را باز می کنی و می بندی....می بندی و باز می کنی....و این است تمام زندگی ات!

=تا به حال شده که وقت های تلف شده ات را جمع بزنی؟!

تا به حال شده که از شدت خستگی و دلمردگی دلت می خواهد چشمانت را ببندی و خود را در آغوش خدا ببینی و وقت رفتن خود را روی بالهای فرشتگانی ببینی که  به آرامی نوازشت می کنند ؟

به آن گل خوشبخو در گلدان نگاه می کنی!...به آن گل خوشبوی درون گلدان دل می بندی!..اما ساعتی بعد پژمرده می شود!

می ترسی....می ترسی از یک اتفاق!...اتفاقی که بند بند خیال را به تاریکی محض بیاویزد!

راستی! چند بار گناه کرده ای که در حین گناه متوجه گناه خود بوده ای؟!

چند بار کارهایت را با چشم باز انجام داده ای؟!

چند بار قرآن را گشوده ای و به آیاتش نظر افکنده ای و در عمق معانیش غرق شده ای؟!

احساس نمی کنی سردرگمی؟! احساس نمی کنی در زندگیت چیزی کم داری؟!

احساس نمی کنی به دستی نیاز داری که از لابه لای پرتوهای خورشید می آید و گرمایش را به دستان یخ زده ات هدیه می کند....یا با مهربانی بر سرت کشیده می شود...

احساس نمی کنی به صدایی نیاز داری که از جنس آیات خداوندی باشد که با نوایی دلنشین در گوشت نجوا کند : (( الا بذکر الله تطمئن القلوب)) !

دست خودت نیست...

ناخواسته در این دنیا پا نهاده ای ...نمی خواستی اسیر روزمرگی شوی ، اما شدی....نمی خواستی بی هدف باشی ، اما شدی....نمی خواستی دل کسی را بشکنی...اما شکستی!...نمی خواستی از یاد خدا غافل شوی...اما شدی...نمی خواستی در منجلاب معصیت و بی هدفی گرفتار شوی ، اما شدی....

اما اگر می دانستی که جوانه های نگاه توست که هستی را بیدار می کند! هیچ گاه چشمانت را به روی روشنایی ها نمی بستی ...هیچ گاه تسلیم رقص فریبنده ی سراب نمی شدی...

و باز هم یک روز دیگر است....

چشمانت را باز می کنی...

زیر لب می گویی : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

شیطان..........شیطان.........شیطان!

می بینی چقدر با او انس گرفته ای؟!

در خیابان های شهر قدم می زنی...

نگرانی....

آدم های رنگی را می بینی که اسیر رنگ های بی رنگی هستند!!

صدایی در گوشت می پیچد : ویل للمطففین !!

و صدایی دیگر : ویل لکل همزه لمزه !!

و صدا و صداهای دیگر............

به راستی می شنوی؟؟؟؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 17:39  توسط مجید اسکندری | 

 

 

وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم.

 

كاش كوچيك ميمونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن، نه حالا كه بزرگ شديم و

 

فرياد مي زنيم باز كسي حرفمونو نمي فهمه.

 

 براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟

 

من هم براي هزارمين بار به دروغ گفتم :

 

 نه! هيچوقت... تا مبادا دلش بشكند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 22:57  توسط مجید اسکندری | 

شب سردی است، من افسرده .

 راه دوری است، و پایی خسته .

 تیرگی است و چراغی مرده .

 

 ...فکر تاریکی و این ویرانی

 بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز کند پنهانی .

 

 نیست رنگی که بگوید با من

 اندکی صبر ، سحر نزدیک است .

 هر دم این بانگ بر آرام از دل :

 وای، این شب چقدر تاریک است !

 

 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

 قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

 صخره ای کو که بدان آویزم ؟

                                                                                    http://www.peymanekhasi.blogfa.com   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 20:0  توسط مجید اسکندری | 

زندگینامه  شهید ابراهیم علی معصومی  از روستای شاهنجرین

 


شهید ابراهیم علی معصومی فرزند اسدالله در سال 1337، در روستای شاهجرین از توابع شهر رزن همدان، در خانواده‌ای متدین چشم به جهان گشود. پدر و مادرش او را پیش از مدرسه به مکتب فرستادند تا قرآن و علوم اسلامی را فرا گیرد. وی با توانایی و زکاوت فراوان توانست در امتحانات اول و دوم دبستان همزمان شرکت کرده و با نمرات عالی، به کلاس سوم راه یابد که در طی چهار سال تحصیل، تا پایه دوم راهنمایی را با موفقیت، به پایان رساند اما به دلیل مشکلات اقتصادی و دوری راه از ادامه تحصیل بازمانده و در جستجوی حرفه، روانه تهران گشت و در یک کارگاه خیاطی مشغول به کار شد. از آنجایی که اعتقادات مذهبی در سراسر وجود او ریشه ای گسترده داشت، در آغاز فعالیت های مردمی به رهبری امام (ره)، به گروه مبارزان پیوست و در پخش اعلامیه‌ها و نوشته‌های امام (ره)، از هر فرصتی برای افشای ماهیت رژیم، بهره می‌برد. ابراهیم‌علی که علاقه فراوانی به کار و تلاش در مکتب اسلام و انقلاب داشت با پیروزی انقلاب اسلامی، در سال 1359 به عضویت رسمی سپاه پاسداران همدان درآمد و در شروع جنگ تحمیلی به منطقه سر پل ذهاب رفت. پس از اشتغال یک ساله در سپاه شهر همدان، با وجود مشکلات مختلف، به تهران منتقل شده و در پادگان ولیعصر (عج) مستقر گشت. در همان زمان به صورت داوطلبانه، در جبهه‌های کردستان حضور یافت و در محور مریوان به مقابله با دشمن پرداخت. برای مدتی مسئولیت حفاظت از بیت امام، به وی واگذار گردید و در پایان این مأموریت در عملیات فتح المبین حماسه آفرید. سپس به همراه گروه اعزامی به لبنان، به این کشور اعزام شد و با ایفای وظیفه، به میهن بازگشت و به عنوان فرمانده گردان پذیرفته شد. فرماندهان به خاطر مسئولیتش از رفتن وی به خط مقدم جلوگیری کردند و او در یک فرصت مناسب، برای هدایت و یاری نیروها، به خط مقدم رفت و تعداد زیادی از نیروهای عراقی را به هلاکت رساند. ابراهیم علی در حالیکه فرماندهی گردان کمیل را بر عهده داشت در منطقه پنجوین ابراهیم گونه جنگید و از آنجایی که ماموریت زمینی او پایان یافته بود با اصابت گلوله سلاح 106در عملیات والفجر 4 در تاریخ 17/8/1362، آخرین مأموریت الهی او در سن 25 سالگی، برای همیشه به ثبت رسید. او در ‌بهشت ‌زهرای تهران ،‌ قطعه29 ردیف9،‌شماره 1 به خاک سپرده شد.از او سه فرزند به یادگار ماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 19:48  توسط مجید اسکندری | 

آرزوهایتان تلاش کنید یابه اندازه به اندازه

 

 تلاشهایتان آرزو کنید

 

 

حقیقت ان گونه بود

از اسمان به زمین افتاد و شکست 

هر کسی تکه ای از ان را برداشت

و گمان کرد تمام حقیقت در دست اوست 

 

هر کسی هر چه می گه از خودشه ، تنها حقیقتی که برای هر کسی وجود داره همان شخصه.همه ما بی اراده از خودمون صحبت می کنیم حتی در موضوعات خارجی،احساسات و مشاهدات خودمون و به زبان کسان دیگه بیان می کنیم .

مشکل ترین کار اینه که هر کسی حقیقت و همان طوری که هست بگه.

تا دنیا چنین هست که هست حقیقت از ان چیزیست که قدرت نداشته و با قدرت هم کنار نیامده است . «تنها هنر است که با حقیقت رابطه دارد»

                                                                                                            صادق هدایت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 17:49  توسط مجید اسکندری |